در من غم بيهودگيها مي زند موج
در تو غرور از توان من فزونتر
در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد
در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر
اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست
اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت
اي كاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت
انديشه روز و شبم پيوسته اين است
((من بر تو بستم دل ؟
دريغ از دل كه بستم
افسوس بر من
، گوهر خود را فشاندم
در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم
اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين
ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد
در اين غروب سرد دردانگيز پائيز
با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد
اينك دريغا آرزوي نقش بر آب
اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر
در من
،
غم بيهودگيها مي زند موج
در تو،
غروري از توان من فزونت
شعر از حمید مصدق
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:53  توسط حشمت
|
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
.
گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظة دیدارت
شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغلپیشه بهانهاش نشنیدن بود
.
چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
شعر از حسین منزوی با یاد 13اردیبهشت سالگرد فوتش
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:19  توسط حشمت
|
رهروان كوي جانان سرخوشاند
عاشقان در وصل و هجران سرخوشاند
جان عاشق، سر به فرمان ميرود
سر به فرمان سوي جانان ميرود
راه كوي ميفروشان بسته نيست
در به روي بادهنوشان بسته نيست
باده ما ساغر ما عشق ماست
مستي ما در سر ما عشق ماست
دل ز جام عشق او شد
مي پرست
مست مست از عشق او شد مست مست
ما به سوي روشنايي ميرويم
سوي آن عشق خدايي ميرويم
دوستان! ما
آشناي اين رهيم
ميرويم از اين جدايي وارهيم
نور عشق پاك او در جان ما
مرهم اين جان سرگردان ما
فریدون
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 21:45  توسط حشمت
|
میزی برای کار .. کاری برای تخت .. تختی برای خواب .. خوابی برای جان .. جانی برای مرگ .. مرگی برای یاد .. یادی برای سنگ .. این بود زندگی؟!!!!!!!!!!
""حسین پناهی""
پی نوشت:من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم ... دین را دوست دارم ولی از آخوندها می ترسم ... قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم ... عشق را دوست دارم ولی از مردهامی ترسم ... من سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم ....... من می ترسم پس هستم .. اینچنین میگذرد روز و روزگاره من ... من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم ... !!
+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 10:31  توسط حشمت
|
بوی باران
بوی سبزه...بوی خاک،
شاخه های شسته، باران خورده...پاک،
آسمان آبی و ابر سفید،
شاخه های سبز بید،
عطر نرگس...رقص باد،
نغمه شوق پرستو های شاد،
خلوت گرم کبوتر های مست،
نرم نرمک میرسد اینک بهار...میرسد اینک بهار...
خوش به حال روزگار...
خوش به حال چشمه ها، دشت ها،
خوش به حال دانه ها، سبزه ها،
خوش به حال غنچه های نیمه باز،
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز...
خوش به حال جام لبریز از شراب،
خوش به حال آفتاب !
ای دل من، گر چه در این روزگار،
جامه رنگین نمی پوشی به کام،
باده رنگین نمی نوشی زجام،
نقل و سبزه در میان سفره نیست،
جامت از آن می که می باید تهی ست...
ای دریغ از تو، اگر چون گل نرقصی با نسیم،
ای دریغ از من، اگر مستم نسازد آفتاب...!
ای دریغ از ما. دریغ از ما...اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبیم شیشه غم را به سنگ،
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ...
هفت رنگش میشود، هفتاد رنگ...!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 22:46  توسط حشمت
|
شب،آن چنان زلال،كه مي شد ستاره چيد!
دستم به هر ستاره كه مي خواست رسيد!
نه از فراز بام،
كه از پاي بوته ها
مي شد تو را در آينه هر ستاره ديد!
در بي كران دشت
در نيمه هاي شب
جز من كه با خيال تو مي گشتم
جز من كه در خيال تو مي گشتم
جز من كه در كنار تو،مي سوختم غريب!
تنها ستاره بود كه مي سوخت.
تنها نسيم بود كه مي گشت.
+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 22:48  توسط حشمت
|
عبور میکنم ا هزار توی درد و رنج و مرگ
از هزار توی عجیب زندگی
عبور میکنم
در آستانه
در انتها
دری بزرگ
پنجره ها
دیوارها
در این هزار تو
اسیر ازادگی زیستنم
از کجا
به کجا
و چه طور
سفری از نیستی به نیستی
سفری،
از هستی به هستی...
من خودم را در زندگی
در روز روز زندگی ام میسازم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 22:44  توسط حشمت
|
ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو.
میبرد مرا به هرکجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده هات
زیر آفتاب داغ بوسه هات
-ای زلال پاک-!
جرعه جرعه جرعه می کشم تو را به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز تو!
ای همیشه خوب!
ای همیشه آشنا!
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه های دور
عطر و خنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو!
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک!
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 18:30  توسط حشمت
|
کاغذ سفيد را هر چه قدر هم که تميز و زيبا باشد کسي قاب نمي گيرد ، براي
ماندگاري در ذهن ها بايد حرفي براي گفتن داشت
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 21:18  توسط حشمت
|
امشب اي ماه تو تسكين دل زارم باش
بستري را تو براي دل بيمارم باش
چشمه خون شده آخر دل من كزغم عشق
مرحمي را تو به زخم دل بردارم باش
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 19:41  توسط حشمت
|